195. عشق و پارانویا - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:33
یک جفت چشم ،حاصل ِ یک عمر خستگی.من؛ این طرف، حاصل ی یک دل نبستگی. HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN |DaiLY | 3.1 ALL Links |ArcHives | 2020/5/21 - 2020/6/20 2019/4/21 - 2019/5/21 2019/2/20 - 2019/3/20 2019/1/21 - 2019/2/19 2018/12/22 - 2019/1/20 2018/11/22 - 2018/12/21 2018/7/23 - 2018/8/22 2018/5/22 -...
196. گُنگِ خواب‌دیده - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:33
من خواب را به خاطر خودش نیست که دوست دارم. من خواب را ترجیح دادم؛ تقریباً به همه چیز. دیگر اینکه احساس خواب‌آلودگی بکنم یا بدنم به خواب نیاز داشته باشد محوریتی ندارند، چون انگار دائماً خواب‌آلوده و منگم.دیشب خواب می‌دیدم یک مار (بله مار.) را توی خانه‌مان گم کردم. از وحشت داشتم بالا می‌آوردم. آخر ماد...
197. - تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:37
اینجا هنوز مثل خانهام است و راحتیاش مثل هیچ جای دیگر نیست. اما مجبور شدهام که بیشتر جای دیگری باشم. اینجا: http://t.me/NewtonIsLost
195. عشق و پارانویا. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:14
یک نفر هستکه در دیدرسش اگر باشیچارهای برایش نمیماندجز اینکه نگاهت کندپنهانی.
196. گُنگِ خوابدیده. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:14
من خواب را به خاطر خودش نیست که دوست دارم. من خواب را ترجیح دادم؛ تقریباً به همه چیز. دیگر اینکه احساس خوابآلودگی بکنم یا بدنم به خواب نیاز داشته باشد موضوعیتی ندارند، چون انگار دائماً خوابآلوده و م
188. ... ز بامی که برخاست مشکل نشیند. - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
مدتی است دلتنگت نشدهام و از من اگر بپرسی، میگویم دیگر هم نخواهم شد.
189. - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
[...]من راه خانهام را گم کردهام اسامی آسان کسانم را نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ریرادیگر چیزی به ذهنم نمیرسد حتی همان چند چراغ دور که در خواب مسافرانْ مرده بودند! من راه خانهام را گم کردهام[...]چه حوصلهئی ریرا! بگو رهایم کنند، بگو راه خانهام را به یاد خواهم آورد میخواهم به جایی دور خیره شوم میخ...
190. And he got away - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
آره، این چیزی که هست رو دوست دارم. ولی ته دلم، اونجایی که خودِ واقعی و دیوانهم نشسته، میدونم ته این داستان میرسه به ترس. میدونم که اگه نمیترسیدیم، طور دیگهای میشد. منطقی هم هست، ترسمون ۹۷ درصد درسته. ولی من اگه نمیترسیدم، نمیذاشتم بری. نمیذاشتم بترسی. مجبورت میکردم بمونی. حیف که دستم کوتاهه از هزار ...
191. - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
«شاید مشکل همین باشد. همین که دریای حرفهای قشنگات از جلبکهای زشت ترس پُر شده است، همین که عاشقانههایت انقدر وحشتزدهاند. شاید مشکل همین باشد جانِ دلم.»
192. از آنها که خوشحال میشوم کسی نخواند. - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
توی صف بوفهی دانشگاه، مکالمهی دو تا پسر رو میشنیدم. یکیشون اینطوریه که موهای پرپشت بلند طلایی داره با چشمای رنگی. ازدواج کرده بود. پشمای اون دوستش ریخته بود. ازش پرسید قبلنم کسی تو زندگیت بوده؟ گفت
193. - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
نشسته بودم سر کلاس حقوق خانواده؛ تهران، دانشگاه تهران.یک لحظه ولی احساس کردم که رفتم دانشگاه تبریز، سال ۷۰ .دختری بودم که روی نیمکت آخر کلاس نشسته بودم و همکلاسیهایم را نگاه میکردم. با خودم فکر میکردم که این پسرها، مرد که شدند و زن که گرفتند، زنهایشان را کتک میزنند؟اسم یکی از این پسرها را خوب میدانم...
194. نباش خسیس - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 14:48
من دیوونم درست، ولی آخه مگه توام دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمیزدی؟ ما هنوزم خیالمون جمعه، آخه قرارمون همینه، میزنه بارون عاقبت، امید داریم، گیرم ته دلمون گاهی یه ذره هول میکنیم، نکنه به عمرمون قد
178. - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند...
179. - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
میترسممیترسمپس فرار میکنم. از اینکه فرار کرده م میترسم. از اینکه بفهمی با چیزی که فکر میکردی فرق دارم میترسم.از اینکه بفهمی با چیزی که فکر میکردی فرق دارم میترسم.پس نمیذارم بفهمی. از اینکه نذاشتم بفهمی و پنهانش کردم میترسم. بالاخره که میفهمی.بالاخره که میفهمم.
180. - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
من نمیدونستم خندههای یه نفر چطور ممکنه دیوونهم کنه؛تا وقتی که تو بلند بلند خندیدی[و گوشههای چشمهای قشنگت خطهای ریز افتاد]و خودمو دیدم که تو دنیام دیگه هیچی وجود نداشتجز صدای خندیدنِ توو من؛که تقلا میکردم اون چند ثانیهی طلایی خندیدنت رو با تمام وجودم حس کنم و حتا یک ذرهش هم از دستم نره،و طوری نگاهت م...
181. - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
چند تا جملهی قشنگ تو تمام زندگی من و خودت بهم گفتی؟ سه تا؟ چهار تا؟ مطمئن باش بیشتر از پنج تا نیست. ولی همون حداکثر پنج تا رو، من روی هزار تا کاغذ نوشتم. روزی هزار بار با خودم تکرار میکنم. تا زنده ب
182. - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
من بیمار شدم و خدا میدونه کِی خوب میشم. و اینو اون لحظهای فهمیدم که سرم نزدیک شد به لباست که روی میز بود و نفس عمیق کشیدم.
183. پرتقال من / مرجان فرساد - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
«...حتا الآن از پشت این دیوار که ساختن تا دوستت نداشته باشم»
184. - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
u200fیه روزی که دیگه فرسودهایم و منتظر مرگ، زنگ میزنم بهت ازت میپرسم که ارزششو داشت این دوری؟ این به کم قانع شدن، ما رو به چیز بهتری رسوند؟ وقتی از خوشیِ کوچیکمون گذشتیم، به خوشی بزرگتری هم رسیدیم؟و امیدوارم که بگی "بله" تا خیالم بالاخره -شاید- راحت بشه.
185. مینیمال - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 8:12
آلارمم زنگ خورد، مث خنگا میخندیدم، از قبلشم بیدار بودم، دویدم سمت کمد، میدونستم چی میخوام بپوشم، لباس نو :))) بعد از کللللی وقت، آرایش، آرایش غلیظتر از همیشه، ولی تر تمیز، نگاه کردم آینه رو، خوب ش