من نمیدونستم خندههای یه نفر چطور ممکنه دیوونهم کنه؛
تا وقتی که تو بلند بلند خندیدی
[و گوشههای چشمهای قشنگت خطهای ریز افتاد]
و خودمو دیدم که تو دنیام دیگه هیچی وجود نداشت
جز صدای خندیدنِ تو
و من؛
که تقلا میکردم اون چند ثانیهی طلایی خندیدنت رو با تمام وجودم حس کنم و حتا یک ذرهش هم از دستم نره،
و طوری نگاهت میکردم که انگار اولین و جذابترین چیزی هستی که در عمرم فرصت دیدنش رو پیدا کردم.
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
تاريخ: جمعه
12 بهمن
1397 ساعت: 8:12