خرید بک لینک
یک جفت چشم ،حاصل ِ یک عمر خستگی.من؛ این طرف، حاصل ی یک دل نبستگی. HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN |DaiLY | 3.1 ALL Links |ArcHives | 2020/5/21 - 2020/6/20 2019/4/21 - 2019/5/21 2019/2/20 - 2019/3/20 2019/1/21 - 2019/2/19 2018/12/22 - 2019/1/20 2018/11/22 - 2018/12/21 2018/7/23 - 2018/8/22 2018/5/22 - 2018/6/21 2018/4/21 - 2018/5/21 2018/3/21 - 2018/4/20 2018/2/20 - 2018/3/20 2018/1/21 - 2018/2/19 2017/12/22 - 2018/1/20 2017/11/22 - 2017/12/21 2017/10/23 - 2017/11/21 2017/9/23 - 201ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:33

من خواب را به خاطر خودش نیست که دوست دارم. من خواب را ترجیح دادم؛ تقریباً به همه چیز. دیگر اینکه احساس خواب‌آلودگی بکنم یا بدنم به خواب نیاز داشته باشد محوریتی ندارند، چون انگار دائماً خواب‌آلوده و منگم.دیشب خواب می‌دیدم یک مار (بله مار.) را توی خانه‌مان گم کردم. از وحشت داشتم بالا می‌آوردم. آخر مادرم پیدایش کرد. زیر فرش بود. بعد می‌دانی چه شد؟ به محض اینکه پیدایش کردیم آغاز کرد به پرواز کردن و این تازه همه‌ی داستان نیست. رنگش هم عوض می‌شد. رنگش بسته به بک‌گراندش عوض می‌شد و احتمالاً از ترسِ چنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:33

اینجا هنوز مثل خانهام است و راحتیاش مثل هیچ جای دیگر نیست. اما مجبور شدهام که بیشتر جای دیگری باشم. اینجا: http://t.me/NewtonIsLost

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 شهريور 1399 ساعت: 22:37


یک نفر هست
که در دیدرسش اگر باشی
چارهای برایش نمیماند
جز اینکه نگاهت کند
پنهانی.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:14

من خواب را به خاطر خودش نیست که دوست دارم. من خواب را ترجیح دادم؛ تقریباً به همه چیز. دیگر اینکه احساس خوابآلودگی بکنم یا بدنم به خواب نیاز داشته باشد موضوعیتی ندارند، چون انگار دائماً خوابآلوده و مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:14


مدتی است دلتنگت نشدهام و از من اگر بپرسی، میگویم دیگر هم نخواهم شد.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48


[...]
من راه خانهام را گم کردهام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ریرا
دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانهام را گم کردهام
[...]
چه حوصلهئی ریرا!
بگو رهایم کنند، بگو راه خانهام را به یاد خواهم آورد
میخواهم به جایی دور خیره شوم
میخواهم سیگاری بگیرانم
[...]
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48


آره، این چیزی که هست رو دوست دارم. ولی ته دلم، اونجایی که خودِ واقعی و دیوانهم نشسته، میدونم ته این داستان میرسه به ترس. میدونم که اگه نمیترسیدیم، طور دیگهای میشد. منطقی هم هست، ترسمون ۹۷ درصد درسته. ولی من اگه نمیترسیدم، نمیذاشتم بری. نمیذاشتم بترسی. مجبورت میکردم بمونی. حیف که دستم کوتاهه از هزار جا.
توی یه دنیای موازی ولی، داستانمون یه طور دیگه میشه.
In another life, i would make you stay.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48


«شاید مشکل همین باشد. همین که دریای حرفهای قشنگات از جلبکهای زشت ترس پُر شده است، همین که عاشقانههایت انقدر وحشتزدهاند. شاید مشکل همین باشد جانِ دلم.»

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48

توی صف بوفهی دانشگاه، مکالمهی دو تا پسر رو میشنیدم. یکیشون اینطوریه که موهای پرپشت بلند طلایی داره با چشمای رنگی. ازدواج کرده بود. پشمای اون دوستش ریخته بود. ازش پرسید قبلنم کسی تو زندگیت بوده؟ گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48


نشسته بودم سر کلاس حقوق خانواده؛ تهران، دانشگاه تهران.
یک لحظه ولی احساس کردم که رفتم دانشگاه تبریز، سال ۷۰ .
دختری بودم که روی نیمکت آخر کلاس نشسته بودم و همکلاسیهایم را نگاه میکردم. با خودم فکر میکردم که این پسرها، مرد که شدند و زن که گرفتند، زنهایشان را کتک میزنند؟
اسم یکی از این پسرها را خوب میدانم.
...
برگشتم سال ۹۷، دانشکدهی حقوق. به دختر نیمکت آخر، از ۲۷ سال پیش خبر دادم.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48

من دیوونم درست، ولی آخه مگه توام دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمیزدی؟ ما هنوزم خیالمون جمعه، آخه قرارمون همینه، میزنه بارون عاقبت، امید داریم، گیرم ته دلمون گاهی یه ذره هول میکنیم، نکنه به عمرمون قد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 14:48

و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند...

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


میترسم
میترسم
پس فرار میکنم.

از اینکه فرار کرده م میترسم.

از اینکه بفهمی با چیزی که فکر میکردی فرق دارم میترسم.
از اینکه بفهمی با چیزی که فکر میکردی فرق دارم میترسم.
پس نمیذارم بفهمی.

از اینکه نذاشتم بفهمی و پنهانش کردم میترسم.

بالاخره که میفهمی.
بالاخره که میفهمم.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


من نمیدونستم خندههای یه نفر چطور ممکنه دیوونهم کنه؛
تا وقتی که تو بلند بلند خندیدی
[و گوشههای چشمهای قشنگت خطهای ریز افتاد]
و خودمو دیدم که تو دنیام دیگه هیچی وجود نداشت
جز صدای خندیدنِ تو
و من؛
که تقلا میکردم اون چند ثانیهی طلایی خندیدنت رو با تمام وجودم حس کنم و حتا یک ذرهش هم از دستم نره،
و طوری نگاهت میکردم که انگار اولین و جذابترین چیزی هستی که در عمرم فرصت دیدنش رو پیدا کردم.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12

صفحه بندی